انتشارات کانون پرورش فکری
نامه ی نامور،برگزیده ی دوازده جلدی از داستان های شاهنامه ی حکیم ابولقاسم فردوسی شاعر و حماسه سرای قرن چهارم ایران است.این مجموعه با نثری ساده و امروزی روایت شده است.
نام نویسنده: جعفر ابراهیمی
نوع جلد: شومیز
سایز: رحلی
وزن کتاب: 140 گرم
جعفر ابراهیمی متخلص به «شاهد» شاعر ایرانی است. در سال ۱۳۳۰ در روستای حور (ویلکیج جنوبی)، وابسته به شهرستان نمین اردبیل، به دنیا آمد. دریازده سالگی به همراه خانواده، برای ادامه تحصیل به تهران آمد و در همانجا سکونت گزید. تحصیلات خود را در تهران تا دیپلم دررشته ریاضی سپری نمود. درسال۱۳۵۸ فعالیت خودرا درحیطهٔ ادبیات کودک و نوجوان شروع کرد. او که کارمند وزارت دارایی بود، درسال۱۳۶۰ بنا به درخواست کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، به آنجا منتقل شد و مسؤلیت شورای شعر کانون را به عهده گرفت. به مدّت دوازده سال نویسنده برنامههای رادیویی بوده و مسئولیتهای مختلفی را نیز برعهده داشتهاست. در سال ۱۳۸۰ بنا به درخواست خود، از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، بازنشسته شد.
0.0
در دل با خودمیگفت: گویا دست تقدیر، مرا به این جا كشانده است.« آن شــب، گرچه در مجلس شاه به رستم خوش گذشته بود؛ َ ولی هنوز آن غم مبهم و ناشناس در دلش بود. غمی رازآلود و دلتنگی آور. ناگاه، دِر خوابگاه باز شد و چند كنیز جوان وارد شدند و اَدای احترام كردند. در پی آن كنیزكان، دختری خوب رو و باال بلند وارد شد. كنیــزكان هر كدام به كنجی خزیدند و ناپدید شــدند. آن بانوی جــوان و خوب رو پیش آمد و ِ گفــت:«ای پهلوان نامدار، من آوازه جنگاوریها و دالوریهــا و مردانگی تو را بارها و بارها شنیده ام؛ اگر چه آرزوی دیدار تو را به دل داشتم؛ ولی گمان نمی كردم كه این آرزو، روزی چنین برآورده شود.
« رستم از نام و نشان و اصل و نصب دختر پرسید. او گفت: «نام من تهمینه است و دختر شاه سمنگانم. همواره در این اندیشه بودم كه هیچ مردی، شایستگی همسری مرا ندارد، جز رستم دستان. مرا از پدرم خواستگاریمیكنی؟». داستان رستم و سهراب رســتم كسی نبود كه به آســانی در كمند مهر زنی گرفتار آید؛ اما در آن لحظه احساس كرد، ِ مهر تهمینه بر دلش نشســته است. او دســت تقدیر را در رویدادهایی كه به دیدار او و تهمینه انجامیده بود، میدید. تهمینه همان گونه كه آمده بود، رفت و رســتم دستان را با غمی شیرین تنها گذاشت و خواب را از چشمانش ربود.
او با خود اندیشید: «چه رازی بود در آمد و رفت این دختر دلاور و جسور و خوب رو؟ راستی كه تقدیر چه بازیها در آستین دارد برای آدمیان! من برای یافتن رخشم به سمنگان آمدم و حال میبینم كه خود در كمند مهر دختری گرفتار شده ام و...«. فردای آن شــب به رســتم خبر دادند كه رخش را یافتهاند؛ رستم اما در اندیشه دیگری بود ِ
او به رســم و آیین ِ ایرانیان، پیر آزمودهای را نزد شــاه سمنگان فرســتاد تا تهمینه را برای او خواســتگاری كند. شاه سمنگان از این خواستگاری شادكام و خشنود شد و رستم را به دامادی خود پذیرفت. به زودی، عروسی تهمینه و رستم دستان باشکوه تمام برگزار شد.
زمان درگذشــت و رستم آهنگ برگشت به ایران زمین را كرد. اومهرهای را كه به بازوی خود داشت، گشود و به تهمینه داد و گفت: « این مهره را نیک با خود نگه دار تا زمانی كه فرزند مان پا به دنیای هســتی گذارد و بُرنا و توانا و دانا شود. فرزندمان اگر دختر بود، این مهره را زینتی كن برگیسوانش و اگر پسر بود، آن را به بازویش ببند، تا نشانهای از من باشد برای او.»