کتاب افسانه ی امبر جلد 3 نشان تک شاخ_داستان فانتزی_انتشارات پیدایش_فروشگاه کودک برتر-خرید حضوری و آنلاین-ارسال کالا و تحویل درب منزل
انتشارات پیدایش
بارها پیش آمده است که با تنی لرزان از خواب پریدهام، از ترس اینکه مبادا دوباره با چشمانی نابینا به همان سلول قدیمیام در سیاهچالهای زیر امبر برگشته باشم. نه اینکه پیش از آن هم در شرایط زندان و اسارت قرار نگرفته باشم. پیش از آن هم به دفعات متعدد مرا برای مدتهای متفاوت زندانی کرده بودند،
نام نویسنده: راجر زلازنی
مترجم: پیمان اسماعیلیان
نوع جلد: شومیز
سایز: رقعی
وزن کتاب: 245 گرم
راجر جوزف زلازنی (زاده ۱۳ مه ۱۹۳۷ – درگذشته ۱۴ ژوئن ۱۹۹۵)، نویسندهٔ آمریکایی سبکهای فانتزی و علمی-تخیلی بود. او سه بار برندهٔ جایزهٔ نبیولا و شش بار برندهٔ جایزهٔ هوگو شد. او فارغالتحصیل هنرهای دراماتیک با مدرک استادی از دانشگاه کلمبیا بود و نوشتن داستانهای علمی-تخلی و فانتزی را از ۱۹۶۲ میلادی آغاز کرد. وی با نام هریسون دانمارک هم مینوشت. او که از پیشگامان موج نوی ادبیات علمیتخیلی دانسته میشود و عناصر ادبیات پیشروی جریان اصلی را به گونهٔ داستانهای علمیتخیلی پیوند زدهاست، بدون شک از تجربیترین نویسندگان ادبیات فانتزی نیز هست. مضامین اساطیری در آثار او جایگاه اصلی را دارند.
0.0
بارها پیش آمده است که با تنی لرزان از خواب پریدهام، از ترس اینکه مبادا دوباره با چشمانی نابینا به همان سلول قدیمیام در سیاهچالهای زیر امبر برگشته باشم. نه اینکه پیش از آن هم در شرایط زندان و اسارت قرار نگرفته باشم.
پیش از آن هم به دفعات متعدد مرا برای مدتهای متفاوت زندانی کرده بودند، اما در نهانخانههای ذهنم تنهایی، همراه با کوری و امید اندک به بهبودی، جایگاه مهمی برای محرومیت از نعمت بینایی پیدا کرده بود. همین مسئله و احتمال اینکه آنجا خانه آخرم باشد، اثرش را بر روانم باقی گذاشته بود.
این خاطرات را بهطور معمول و در ساعات روز در جایشان سرکوب شده و مخفی نگه میداشتم، ولی شبها گاهی از بند رها میشدند، رقصکنان و پایکوبان از نهانگاهشان فراز میآمدند و یکییکی و دوتا دوتا و سهتا سهتا خود را به پیشخوان پندارهایم میرساندند.
دیدن برند در آن سلول خاطراتم را دوباره زنده کرده و باز همان سرمای بیوقت را در وجودم دمیده بود؛ همین ضربه آخر انگار موجب اقامت کم و بیش دائمشان نزد من شده بود. اکنون که همراه خانوادهام در اتاق نشیمن با آن همه سپرهای آویخته از دیوارها نشسته بودیم، گریزی از این فکر نداشتم که یکی از همین افراد با برند همان کرده بود که اریک با من کرده بود.
با وجودی که کشف چنین ظرفیتی نزد ماها به خودی خود چیز عجیبی نبود، حضور داشتن در آن اتاق به همراه مجرم و این فکر که نمیدانستی کیست، بیش از حد آزاردهنده بود.